اطلاعات: آدریان پیلکینگتون، محقق و مدرس انگلیسی، دانشآموخته ادبیات انگلیسی و فلسفه است. او دوره دکتری خود را در رشته زبانشناسی با تخصص در نظریه پراگماتیسم گذرانده است. پیلکینگتون در دانشگاههای ایتالیا، اسپانیا، انگلستان، فرانسه و… سابقه تدریس دارد و مباحث فلسفی و فرهنگی همواره دغدغه اصلی او بوده است. مطلب زیر گزارشی از گفتگو با این استاد ادبیات و فلسفه است.
رویکرهای آموزشی در فلسفه
بسیاری عقیده دارند کار فلسفه آموزش مهارتهای زندگی نیست. برخی میگویند نباید و نمیتوان از تلاش برای بحث در مورد مسائل گستردهتر فرهنگ، مذهب و آنچه میتوان آن را «معنای زندگی» نامید، اجتناب کرد. یکی از مباحث اصلی در فلسفه میان ماتریالیسم و نسخهای از ایدهآلیسم این مسئله است که مفهوم «استعلایی» باید جدی گرفته شود حتی اگر بپذیریم نمیتوان درباره اش چیز زیادی گفت. در گروههای فلسفه، موضع ماتریالیستی غالب است و اکثر افرادی که این موضع را دارند، میاندیشند در بحث پیروز شدهاند و دیگر بحثی در میان نیست. در این بین، بسیاری از فیلسوفان ذهنگرا هستند که علایق پژوهشی مشترکی با روان شناسان شناختی دارند. گفته میشود آنها توصیف جان لاک از فلسفه که آن را «کنیز علوم» میدانست ـ در این مورد خاص، علوم شناختی ـ پذیرفتهاند.
راه دیگر بیان این موضوع، متمایز کردن دیدگاه «کلاسیک» فلسفه است که بیشتر مفهوم «روح» را مهم میداند و در مورد مسئولیت اخلاقی و مسائل معنوی/مذهبی بحث میکند و دیدگاهی دارد که برخی آن را «اپیکوری» توصیف کردهاند که تلاش میکند چیزها را بر اساس ماده فیزیکی توضیح دهد (طبق دیدگاه اخیر، انسانها «رباتهای اشکآلود» هستند). البته این یک تمایز بسیار گسترده است و متغیرهای مختلفی میان این دو موقعیت وجود دارد. اگر کسی بخواهد در مورد «گفتمان فلسفی» در دانشگاههای انگلستان صحبت کند، این شیوه کارآمد خواهد بود. برخی تسلط اپیکوریان/ماتریالیستها را میپذیرند؛ اما فیلسوفان زیادی رویکردی کلاسیک اتخاذ میکنند. فیلسوفانی نیز هستند که سعی در آشتی دادن این دو دارند. حال چگونه در دنیای مادی جایی برای روح پیدا کنیم؟
یکی از مصادیق چگونگی انجام این کار، از طریق مفهوم دوگانهانگاری مفهومی است، در مقابل دوگانهانگاری هستیشناختی. استدلال یا توضیح کامل این مفهوم در اینجا ناممکن است؛ اما میتوان با مثال نقاشی پرتره نشانهای از آنچه در نظر گرفته شده است، ارائه داد. گفته می شود برای تشخیص آنچه در نقاشی یک چهره وجود دارد، دو راه هست: می توان چهره یک شخص را دید و توصیف کرد یا رنگدانههای روی بوم را دید و توصیف کرد. به یک معنا، شیمی و فیزیک رنگدانه روی بوم، تمام چیزی است که وجود دارد. اینها را که بردارید، صورت هم ناپدید میشود. در این معنا، امر فیزیکی از نظر هستیشناختی مقدم است. با این حال نمیتوان انکار کرد که صورت «آنجا»ست و رنگدانههای روی بوم وجود دارند تا چهره از آنها بیرون بیاید. مقاله تامس نیگل (فلسفه سکولار و سرشت دینی)، این تمایز را با عبارات مختلفی مورد بحث قرار می دهد.
میگویند نیگل برای آشتی میکوشد یا به نیاز به آن اشاره میکند. او خود فیلسوف سکولاری است که سرشت مذهبی دارد و به پرسش هایی از این دست علاقهمند است: «ما در مقام انسان، چگونه با این جهان سازگار میشویم؟»، «چگونه یک سوژه در جهان ابژه قرار میگیرد؟» او با نگاهی به تاریخ فلسفه، فیلسوفان را به دو دسته تقسیم میکند: آنهایی که سرشت مذهبی دارند (افلاطون نمونهای کهن است) و آنهایی که ندارند (که یکی از نمونه های او دیوید هیوم است). برخی هم ممکن است با «سرشت زیباشناختی» نزدیکیهایی داشته باشند. شاعر فرانسوی، پل والری، از داشتن «اشتیاق برای شعر» سخن میگفت و از این واقعیت ابراز تأسف میکرد که بسیاری از کسانی که ادبیات تدریس میکنند یا درباره اش مینویسند، چنین اشتیاقی ندارند یا قدرت و اهمیت شعر و ادبیات را کاملاً درک نمیکنند.
ادبیات و رمان
چندین دهه است که بسیاری از آثار کلاسیک با چالش روبرو بودهاند. در این بحث دو دیدگاه متضاد درباره ماهیت ادبیات نهفته است. این چالش زمانی که من به مدرسه (در دهه ۱۹۶۰) و دانشگاه (در دهه ۱۹۷۰) می رفتم، وجود نداشت. در آن زمان سه برگه امتحانی داشتیم: یکی از آنها بر کلاسیکهای قدیمیتر متمرکز بود: چاسر و شکسپیر که بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات انگلیسی به شمار میرفتند. برگه دوم بر نویسندگان دورههای اخیر متمرکز بود: در مدرسه من نویسندگان اوایل قرن بیستم، بهویژه ویرجینیا وولف، جیمز جویس، دی. اچ. لارنس و گزیدهای از شاعران دهه ۱۹۳۰ را انتخاب میکردیم. در دانشگاه هم یک رویکرد تاریخی سنتی را دنبال میکردیم. دورههای ویژهای در مورد شکسپیر، ادبیات قرون وسطی و ادبیات آنگلوساکسون و همچنین در طول سه سال، بررسی تاریخی ادبیات از قرن شانزدهم تا بیستم وجود داشت. این رویکرد کلاسیک به شوخی «از بیوولف به ویرجینیا وولف» نامیده میشد. مدت کوتاهی پس از تحصیل من در مقطع کارشناسی، تأکید جدیدی در مطالعات ادبی صورت گرفت؛ تأکیدی که عمدتاً تحت تأثیر ایدههای پساساختارگرای فرانسوی قرار داشت و به عنوان «نظریه» شناخته میشد.
فلسفه پساساختارگرا (که در آثار دریدا، فوکو، لاکان و دیگران دیده میشد) چالشی جدی برای فلسفه انگلیسی ـ آمریکایی ایجاد میکرد. شاید منصفانه باشد اگر بگوییم این چالشی است که بسیاری از فیلسوفان گروه فلسفه آن را نادیده گرفتهاند، اگرچه این چالش در گروههای انگلیسی و سایر بخشهای علوم انسانی هم در انگلستان و هم در آمریکا وجود دارد. این رویکرد برای حصول هر گونه ارزیابی منصفانه در اینجا بسیار پیچیده است؛ اما من بر یک عنصر تمرکز خواهم کرد که بر تنوع معانی قابل دریافت در هر متن ادبی (یا هر متن دیگری) تأکید میکند.
رولان بارت ـ منتقد و نظریهپرداز ادبی فرانسوی ـ میگوید متن «خطی از واژهها نیست که معنای الهیاتی واحدی را القا کند، بلکه فضایی چندبُعدی است که در آن معانی گوناگون که هیچکدام از آنها اصیل نیستند، در هم میآمیزند و با هم برخورد میکنند. اگر مؤلف حذف شود، ادعای رمزگشایی یک متن کاملاً بیهوده است»؛ ولی من میگویم متون ادبی چندبُعدی نیستند، ممکن است اصیل باشند و ما باید در معنایی متفاوت با آنچه او مدنظر دارد، در مورد معانی صحبت کنیم. برخلاف دیدگاه اکثریت، عقیده دارم ایدههای پساساختارگرا عموماً مضر بودهاند. ادعای آنها مبنی بر ماهیت ناپایدار معانی کلمات، تمایز اساسی میان معناشناسی و کاربردشناسی را در نظر نمیگیرد؛ آنها به ویژه در تشخیص کاربردشناسی واژگانی شکست میخورند. در نظریه پراگماتیک (نظریه ارتباط کلامی) پذیرفته شده است که آنچه کلمات و جملات از منظر معناشناختی رمزگشایی میکنند، شواهد اندکی از آنچه مبادله میشود، در اختیار میگذارند: زیرمتن مفاهیمی را که منتقل میشوند بسیار غنیتر از مفاهیمی میکند که از معانی کلمات رمزگشایی میشوند؛ پس این رویکرد از درک نحوه عملکرد ارتباط کلامی ناتوان است. همین طور از درک آنچه ادبیات برای عرضه دارد.
میتوان گفت قدرت و اهمیت ادبیات، نه از ارتباط یا عرضه دانش، بلکه از شناخت چیستی آن ناشی میشود. در غیر این صورت میتوان این را تفاوت میان دانش گزارهای و غیرگزارهای دانست. تامس نیگل مفهوم «چگونه است» را عمدتاً از مقاله«خفاش بودن چگونه است؟» رواج داد. آثار ادبی «دانش» یا دانش گزارهای را به هم منتقل میکنند؛ اما آنچه به قدرت و ارزش آنها یاری میرساند، چیزی که ما باید نسبت به آن حساس باشیم تا بتوانیم واقعاً ادبیات را قدر بدانیم، ارتباط آنها یا بیان دانش چگونگی آن یا دانش غیرگزارهای است. معانی متعارف نیستند که به گزارهها کمک میکنند، که برخی از پیروان پساساختارگرایی گاهی آنها را چنین میپندارند، بلکه معانی غیرگزارهای هستند. این در تمام تجربیات زیباشناختی از جمله نقاشی، موسیقی و سینما صادق است.
احساسات معمولاً موقتی هستند
چند نکته دیگر در مورد «دانش این که چگونه است» خواهم گفت. اگر برای مثال عواطف را در نظر بگیریم، میتوان گفت احساسات پدیدههای پیچیدهای هستند. آنها یک بُعد شناختی دارند: احساسات را میتوان بر حسب باورـ خواست مشخص کرد. یک بعد فیزیولوژیکی هم دارند: آنها را میتوان بر اساس آنچه از نظر کارکردشناسی در بدن اتفاق میافتد، مشخص کرد. یک بعد فرهنگی هم مطرح میشود: فرهنگهای مختلف یا گروههای اجتماعی مختلف در یک جامعه ممکن است برخی احساسات را متفاوت یا کمابیش شدیدتر بیان کنند. بُعد دیگری نیز وجود دارد که میتوان آن را بعد کیفی یا پدیداری نامید، یعنی آگاهی از اینکه تجربه یک احساس خاص چگونه است، مثل دانستن چگونگی احساس غم، عصبانیت یا شادی.
قصد ندارم بگویم هدف اصلی آثار ادبی یا هر اثر هنری، ابراز احساسات است. من با آن دسته از نویسندگانی موافقم (مثلاً تی. اس. الیوت شاعر) که میگویند شعر احساساتی شعر بدی است. این امر تا حدی به این واقعیت مربوط میشود که احساسات بیانی از شخصیت است و تجربه زیباشناختی از شخصیت فراتر میرود. نوشتن رمانی با تمرکز بر یک احساس ساده (مانند غم و اندوه یا خشم)، دشوار خواهد بود. رمانها و شعرها بر حالات پیچیده تمرکز دارند. شاید بتوان گفت که پروست در رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» تا حد زیادی (در بیش از هزار صفحه) میتواند بر عشق و عشق ورزیدن تمرکز کند؛ زیرا به بیان دقیق، عشق یک حالت است تا یک احساس. میتوان گفت الف عاشق ب است، اما در این لحظه هیچ احساسی ندارد. یا اینکه الف عاشق ب است، اما در این لحظه از ب عصبانی است.
احساسات معمولاً موقتی هستند. حالات طولانی مدت و همچنین پیچیدهترند و از همه مهمتر، وضعیت کیفی بسیار غنیتر، شدیدتر و چندوجهی دارند. درک دقیق آنها بسیار دشوارتر است. آنها همچنین (نسبتاً) غیرقابل توصیف هستند: ما نمیتوانیم به راحتی آنها را در قالب کلمات بیان کنیم یا به صورت گزارهای تفسیرشان کنیم. ما از صفتهای عاطفی مانند «غمگین» و «عصبانی» استفاده میکنیم، اما حتی این صفتها به دور از حالات واقعی عواطف یا احساساتی هستند که در موارد خاص استفاده میشود. حالات کیفی که تجربه زیباشناختی بر آنها تمرکز دارد و در آن تأمل میکند، بسیار غنیتر هستند. و از همه مهمتر، آنها به جای ارجاع نیاز به برانگیختن دارند، به همین دلیل است که برخی از منتقدان ادبی در مورد اشعار به «بدعت عبارتگردانی» اشاره میکنند.
این واقعیت را که حالات (افراد، مکانها، موقعیتها، حیوانات و غیره) به طور بالقوه پیچیده هستند، میتوان در روشی مشاهده کرد که دیدگاههای تاریخی و فرهنگی به واسطه آنها چنین تنوعی را ایجاد میکنند؛ مثلاً اگر روی رابطه دوستی تمرکز شود، امکانات متفاوتی برای کیفیت دوستی در فرهنگها و جوامع مختلف و همچنین در دورههای مختلف تاریخی دیده خواهد شد. من در کشورهای مختلفی زندگی و کار کردهام و یکی از نکات جالب این امر، مشاهده احتمالات مختلف است: دوستی ایتالیایی متفاوت است و احساس متفاوتی با دوستی انگلیسی دارد (به طور کلی) و دوستی روسی با دوستی ایتالیایی و انگلیسی (به طور کلی) کاملاً تفاوت دارد. مسئله فقط مشاهده تفاوتها نیست: میتوان از تجربه دوستیها به شیوهای متفاوت برداشت کرد، از ارتباط با دیگران و گشوده شدن فرصتها در خود به شیوهای متفاوت آگاه شد.
یک مثال شخصی دیگر میزنم که هم بُعد تاریخی و هم قدرت ادبیات را نشان میدهد. من یک بار تئاتر «ژولیوس سزار» شکسپیر را کارگردانی و در نقش کاسیوس بازی کردم. «ژولیوس سزار» نمایشنامه سیاسی است؛ اما نمایشنامهای درباره دوستی، درباره دوستی سزار و مارک آنتونی و دوستی بین بروتوس و کاسیوس. شخصی که یکی از این نقشها را بازی میکند، اگر دیالوگها را طوری بیان کند که انگار در لحظه افکار را در قالب کلمات بیان میکند، تجربه فوقالعادهای خواهد داشت. کاسیوس به بروتوس میگوید که او را «دوست دارد»؛ او میگوید: «من در چشمان تو آن مهربانی و نشانی از عشق را که پیشتر میدیدم، نمیبینم» (تو دیگر با همان نگاه عاشقانهای مرا نمیبینی که معمولاً با آن به من نگاه میکردی). واضح است که دوستیها در انگلستان، کمی بیش از چهارصد سال پیش که امکانات برای کیفیت روابط عموماً بسیار متفاوت بود، با آنچه اکنون هستند، تفاوت بسیاری دارند.
این مثال همچنین نشان میدهد که چگونه ادبیات (در این مورد درام) میتواند فرصتها را پدید آورد و واقعیتهای زیادی را آشکار کند، البته نه درباره دوستی انسانها، بلکه چگونگی تجربه دوستی انسانی؛ بنابراین ادبیات به بعد کیفی (غیرگزارهای) تجربه انسانی میاندیشد؛ دانش «چگونه است» را فراهم میکند. اما این به هیچ وجه تمام داستان نیست. قضیه صرفاً در مورد «احساس»ی که در هر تجربه ای وجود دارد و سپس تلاش برای بیان آن، نیست. قضیه در مورد دیدن و احساس عمیقتر چیزی است که در یک تجربه وجود دارد.
جرارد مانلی هاپکینز در شعر «باشه» چیزهایی در پرواز این پرنده میبیند و احساس میکند که بسیاری قادر به دیدن و درک آن نیستند. رابرت فراست در «توقف در جنگل در یک عصر برفی» بیش از آنچه اکثر مردم میبینند، در جنگل تاریک در نیمه زمستان میبیند و احساس میکند. این شاعران با جنبههایی از جهان تجربی روبرو میشوند اما چیزی فراتر از آن را میبینند؛ آنها برای چند لحضه امر متعالی را میبینند (هرچند ممکن است بخواهند آن را توضیح دهند). هاپکینز «شهود» خود را «وحی الهی» توصیف میکند. فراست این اصطلاح را به کار نمیبرد، اما همچنان آن لحظه را مشاهده جهان تجربی یا چیزی فراتر از آن میداند.
در اینجا باید گفت عده ای از فیلسوفان بر پیوند میان الهیات و زیباشناسی تأکید میکنند؛ چنان که میتوان بر پیوند میان سرشت دینی و سرشت زیباشناختی نیز تأکید کرد . در اروپا الهیات تقریباً همزمان با ظهور زیباشناسی، از فلسفه جدا شد. یک بحث این است که زیباشناسی به بسیاری از موضوعات مشابه مانند نقش تعالی در زندگی ما علاقه دارد. این دیدگاهی در باب ادبیات (و سایر هنرها)ست که با تحولات اخیر در آموزش ادبی که ذکر شد، با چالش مواجه شده است. با این حال، دیدگاهی است که دفاع از آن بسیار مهم است.
در مورد نویسندگانی که بر من تأثیر گذاشته و زندگیام را غنا بخشیدهاند، همیشه به نویسندگان و کتابهایی برمیگردم که در دوران مدرسه مطالعه کردهام. در میان نویسندگان انگلیسی، به غیر از شکسپیر، باید به دی. اچ. لارنس و توماس هاردی اشاره کنم، نویسندهای که در برنامه درسی مدرسه نبود، اما من به عنوان رماننویس و شاعر، در چند سال آخر مدرسه آثار او را خواندم. اگر بخواهم چند نفر دیگر را انتخاب کنم و خودم را به رماننویسان محدود کنم، باید از داستایوفسکی و فاکنر (علائق اولیهام) و پروست یاد کنم که در دهه بیستم زندگیام با جایگاه والای او آشنا شدم. در همه این موارد، نویسندگان در بیان آنچه به صورت گزارهای قابل بیان نیست، دقیق هستند. آنها همچنین به احساس مقدس یا متعالی اشاره میکنند. همه آنها به روشهای مختلف فراتر از آنچه لارنس «خود پایدار قدیمی شخصیت» مینامد، حرکت میکنند. شاعر روسی، جوزف برادسکی، به ارتباط قوی میان خواندن ادبیات خوب و اخلاق اشاره کرده است؛ برای مثال کسی که آثار دیکنز را میخواند، کمتر امکان دارد مرتکب جنایات بزرگ شود یا رفتار غیراخلاقی انجام دهد. این بحث بدون توصیف وضعیت دشوار است.
تاریخ شکلگیری خیابان فردوسی به سال ۱۲۴۶ خورشیدی بازمیگردد، یعنی در بیستمین سال سلطنت ناصرالدین شاه، زمانی که با تخریب حصار صفوی تهران، شهر گسترش یافت و مرز شمالی تهران از خیابانهای امیرکبیر و امام خمینی امروزی و میدان توپخانه تا خیابان انقلاب امروزی پیش رفت.
گفتوگو با رویا دستغیب
رمان «استونر» که هیچ قهرمان بزرگی نداشت و حادثهی تکاندهندهای در آن اتفاق نمیافتاد و دربارهی زندگی روزمره، شکستهای درونی و خاموشی انسان بود.
گفتوگو با هاروکی موراکامی درباره «شهر و دیوارهای نامطمئنش»
پاسخ فیلسوف قرن هجدهم به مسائل امروز ما