انتخاب بهترین کتابی که خواندهای اساساً کار سختی است. اما کتابهایی هم هستند که از همان صفحات ابتدایی مشتاقی خواندشان را به هرکه میشناسی پیشنهاد کنی. و یکی از این کتابها برای من قدرت بیقدرتان بود که با ترجمهی احسان کیانیخواه، چاپ فرهنگ نشر نو خواندم. عنوان پاردوکسیکالش بهتنهایی دلیلی است برای خواندنش. مگر میشود بیقدرتی قدرتی داشته باشد؟ و پاسخ به همین پرسش فرعی است که خواندن کتاب را ضروری میکند، نه فقط برای ما که حتی برای هرکه بهزعم خود فرسنگها از هر قسم دیکتاتوریای دورتر نفس میکشد. از قضا کتاب به همین مردمان و دولتها هشدار میدهد که آنچه در چکسلواکی و کشورهایی با تجربهی مشابهی از استبداد میگذرد از دموکراسیهای غربی هم دور نیست.
هاول نویسندهی چک برای بررسی نیروی بالقوهی «بیقدرتان» لازم میبیند نخست ماهیت قدرتی را بکاود که این بیقدرتان در محدودهاش زندگی و عمل میکنند. پیش از همه مرز و تمایز نظام حاکم بر کشورش را با دیکتاتوریهای کلاسیک روشن میکند. نظامی که هاول توصیف میکند: محدود به یک جغرافیا و محل مشخص نیست؛ از جنبشهای اجتماعیای که سرچشمهاش بودهاند انفصالی طولانیمدت گرفته و در عین حال از اصالت همین جنبشها برای برخورداری از تاریخمندیای انکارناپذیر بهره میگیرد؛ از ایدئولوژیای بس دقیق و ساختارمند و بسیار منعطف برخوردار است که باعث میشود به قسمی دین دنیوی شباهت پیدا کند؛ سازوکارهای پیچیده و بیخللی برای اعمال قدرت مستقیم یا غیرمستقیم بر مردم ایجاد میکند که به مدد مالکیت دولتی و هدایت متمرکز تمام ابزارهای تولید قدرتی مهارناشدنی برای تسلط بر هستی و معاش همهی شهروندان در اختیارش میگذارد؛ و نهایتاً سلسلهمراتب ارزشی کشورهای پیشرفتهی غربی در جامعهای که این نظام بر آن مسلط است پدیدار شده و جامعه را به شکل دیگری از جامعهی مصرفی و صنعتی بدل کرده است.
اینهمه هاول را وامیدارد تا نام دیگری بر این قبیل نظامها بگذارد: پساتوتالیتر. و حالا با این ویژگیها نقش مردمانی که زیر لوای این نظام زندگی میکنند چیست؟ قربانیانی هستند که اختیاری ندارند و خودشان و ارزشهایشان مقهور نظامی است که بر تمام ارکان حیات و مماتشان غلبه دارد؟ همدستان خاموش قدرتی هستند که بقایش را از باورها، کنشها یا بیکنشیهای مردمانش میگیرد؟ چه بسا مردمانی که در این نظامها روزگار میگذرانند بیشتر مایل باشند گزارهی نخست را دربارهی خودشان صادق بدانند. و وقتی پای جنبشهای مردمی گاهوبیگاه به میان میآید، چه بسا مردمان حقوقبشردوست ممالک مترقی هم با همین گرایش پا به میدان دفاع از مردم بگذارند. دیگرانی نیز در همین جوامع با برتر دانستن خودشان از سایرین بار گناه وضع موجود را به گردن همهکس جز خودشان میاندازند و حکومت را محصول مستقیم تصمیم و خواست مردم میدانند و محصول نهایی هم در این نگاه ترک سرزمین و برائت از اینهمه پلشتی است.
هاول که خود نظامی از این دست را زیسته صادقانه مردمان کشور را در چنبرهی افعیای تصویر میکند که راز بقا در آن رعایت پروتکلهای ایدئولوژیک است. سر باز زدن از رعایت اینها منافع حیاتی مردم را به خطر میاندازد. اما رعایتشان هم گیرم ظاهراً آبی به آسیاب نظام پساتوتالیتر نریزد به مردم کمک میکند همزمان هم زیربنای سست اطاعتشان از نظام را پنهان کنند هم زیربنای سست قدرت این نظام را. این قبیل نظامها وفاداری مردمان را میطلبند و مردم با رعایت آداب این وفاداری به بازیگران بازی ساختهی نظام بدل میشوند و به این ترتیب بازی ممکن میشود و ادامه پیدا میکند.
آنچه قدرت بیقدرتان را برای من خواندنی میکند تمرکزی است که بر قدرت بالقوهی مردم در به هم زدن قواعد بازی و برملا کردن سستی قدرت نظام دارد؛ آنجا که پرده از بحران عمیق هویت انسانی و لاجرم بحران عمیق اخلاقی در چنین جوامعی برمیدارد و اعلام میکند که این قبیل نظامها به این دلبریدگی افراد از اخلاق دلبسته و وابستهاند. پس بیجاست اگر فکر کنیم در پس انبوه شعارها و پیامهای اخلاقی که از رسانههای این نظام صادر و ساطع میشود نظام پساتوتالیتر در بند اخلاق شهروندان است. برعکس، این معلقبودگی بیانتها، این سر در کار خویش داشتن و جز برابر پای خویش را ندیدن، همان شکل بیمسئولیتی دروغآلودی است که نظام پساتوتالیتر به مددش فرمانروایی خود را دوام میبخشد. به این اعتبار، بیرون جهیدن از چنبرهی دروغ و زیستن در دایرهی حقیقت پذیرفتن مسئولیت است و عملی اخلاقی. سادهلوحانه است اگر انتظار داشته باشیم این بیرون جهیدن از صف مردگان تمام مشکلات را حل کند. بلکه به تعبیر هاول قماری است که در آن یا همه چیزت را میبازی یا میبری و هیچ آدم معقولی به امید پاداش، گیرم سپاس سایر مردمان باشد، پا در این مسیر نمیگذارد خاصه که نظامهای پساتوتالیتر همیشه میکوشند این عاصیان بیوفا را با انگهایی سودجویانه از میدان به در کنند. نظام پساتوتالیتر از اخلاق برای تهیکردن جامعه از اخلاق بهره میبرد و ای بسا هماخلاق سلاح مهلک در مقابله با آن باشد، اولین قدم برای قدمهایی بزرگتر.
احساس قربانی بودن یا پارهای جدا از همگان بودن هیچکدام دوای درد بیدرمان زیستن در نظامی پساتوتالیتر نیست. اولین ومهمترین گامْ درک ماهیت قدرت این نظامها و پیبردن به قدرتی است که مردمان خلعسلاحشده و ترسیده دارند اما از آن بیخبر یا مأیوساند: توان مردم در کنار زدن ظاهری دروغین و پا گذاشتنشان به عرصهی حقیقت. بیرون آمدن از چنبرهی دروغ و زیستن در دایرهی واقعیت.
کتاب را ساده و بیشاخوبرگ توصیف کردم اما نوری که هاول در این کتاب به حجم اندوه، بیپناهی و سرگردانی چنین مردمانی و بر امکانهای نادیدهشان در مسیر تغییر وضعیت میتاباند دیدنی است و به خواندنش قطعاً میارزد.
پیشنهاد کتابخوانی رؤیا دستغیب
پیشنهاد کتابخوانی مریم نصراصفهانی
پیشنهاد کتابخوانی شیما بحرینی
پیشنهاد کتابخوانی گیتی صفرزاده
پیشنهاد کتابخوانی آناهید خزیر