img
img
img
img
img

بهشتی معنوی که می‌توان در آن سهیم شد

زوزانا کریهوا[۱]/ برگردانِ ابوالقاسم اسماعیل‌پور مطلق

مایکل مارچ[۲]، شاعر و نویسندۀ آمریکایی، زادۀ ۱۹۴۶ در نیویورک است و سالهاست با همسرش، ولاستا[۳] اهل جمهوری چک، در پراگ زندگی کرده است. او دبیر جشنوارۀ بین‌المللی نویسندگان پراگ بود. در زادگاهش نیویورک، در دانشکدۀ کلمبیا در رشتۀ تاریخ دانش آموخت. پس از کوچ به لندن، انجمن «The Covent Garden Readings» را بنیان نهاد که در اواخر دهۀ ۱۹۷۰ میلادی شاعران اروپای مرکزی و شرقی را به تئاتر هنر[۴] و خانۀ تئاتر دونمار[۵] دورِ هم گرد می‌آورد. او در مارس ۱۹۸۹ معرف محفل ادبی «Child of Europe Readings» در تئاتر ملی لندن بود، و شعر و شعار او این بود: «بدون شعر، آشوب حکومت خواهد کرد. سگ‌ها بر بیگانگان پارس می‌کنند، اما اینها شیوه‌هایی است که دوست داریم.»

مارچ بیش از سی سال مدیریت برگزاری جشنوارۀ نویسندگان پراگ را برعهده داشته و در طی آن شاعران و نویسندگان پرآوازه‌ای چون آدونیس (سوریه-فرانسه)، آمیس مارتین (بریتانیا)، فرناندو آرابال (اسپانیا)، جان اشبری (آمریکا)، مارگارت اتوود (کانادا)، دائو بی و جیدی ماجیا (چین)، فرناندز دومینیک (فرانسه)، هارولد پینتر (بریتانیا)، پل آستر (آمریکا) و برخی دیگر از سرآمدان ادبیات جهان در آن شرکت کرده‌اند. از ایران، محمود دولت‌آبادی و نگارنده به اتفاق علی اصغر محمدخانی به این فستیوال دعوت شدیم. البته چند سالی پیشتر او را در همایشی در چین دیده بودم و آشنایی ما به حدود پنج سال پیش می‌رسد.

آثار شعری او عبارتند از: گویا[۶]، ناپدیداری[۷]، وقتی که او رقصید[۸]، راه بازگشت[۹]، آنجا که هر چیز می‌رود: که همه چیز بدان کام برند[۱۰]، هاف پینت[۱۱]، تنها یک قول، جامه‌های سوختۀ تابستان، مگسی که پرواز کرد و دور شد و دفترهای دو زبانۀ دیگر به انگلیسی- یونانی، چک، عربی و … برخی از گردآوری‌ها و ترجمه‌های او عبارتند از: کودک اروپا: برگزیدۀ نوین شعر اروپای شرقی، وصف یک مبارزه: نثر معاصر اروپای شرقی، وحشی در باغ، و اُوید در شهر تومیس.[۱۲] از او، مجموعۀ شعر «رقصیدن روی خاکستر» از سوی نشر علم منتشر شده است. مایکل مارچ در روز ۵ اسفند ۱۴۰۳ درگذشت.

-مایکل، جشنوارۀ نویسندگان پراگ از سال ۱۹۹۱ تا کنون، یعنی تقریباً سی سال است که این رویداد مهم فرهنگی با مدیریت شما در جمهوری چک برگزار می‌شود. آیا ممکن است مطالب بیشتری دربارۀ ریشه‌های این جشنواره برایمان بگویی؟

-ریشه‌های این جشنواره پیش پا افتاده و بی اهمیت است. هدف این بود که با دیگران گفت و گویی داشته باشیم، شاید در یک کافه و صحبت کردن دربارۀ عقاید یک شخص، همچنین یادگیری هم مطرح بود. چون گفت و شنود خیلی خلاق است، بدین معنی که چیزی بدهی و چیزی بستانی. بارها شما چیزهایی یاد می‌گیری و این خیلی شگفت‌آور است. من ابتدا جشنوارۀ نویسندگان را به همراه جورج تاینر[۱۳]سردبیر نمایۀ عمل سانسور[۱۴]، در «خانۀ کیتس[۱۵]»، «تماشاخانۀ هنرها» (تئاتر ملی امروز)، برگزار کردم. چون در آن زمان، اگر به ۱۹۷۵ برگردیم، توافق‌نامۀ هلسینکی این فکر را پدید آورد که متفکران و نویسندگان در امتداد مرزها کنار هم قرار گیرند. این عملاً در هر کشوری به امضا رسید و آن امضاها در عمل قلمروهای آن کشورها را تثبیت کرد. فکر من اساساً این بود که شاعران را از اروپای شرقی، مرکزی و روسیه به لندن بکشانم. چرا؟ چون یک عصر طلایی به وجود آمده بود و من خودم شاعر بودم و تحت تاثیر آن قرار گرفتم! همچنین این فکر تاریخی که در آن عوالم شعر و شاعری ریشه می‌دواند، و این تعریض که شعر به‌عنوان تبلیغات تحت حمایت دولت پنداشته می‌شد!

پس دولت عملاً به معنی حمایت از شاعران گلویش را می‌برید و مشاغل اجتماعی را نیز در اختیار آنها می‌گذاشت… در اروپای مرکزی، که پدیده‌ای فوق‌العاده بود، و در آن فضا، آن‌ها شاعران خیلی بزرگی شدند. من مسحور همۀ آن شاعران شدم و همه‌شان را ملاقات کردم، حتی شاعرانی را که در تبعید به سر می‌بردند. من سیلوا فیشه‌روا[۱۶]، یا شاعر چک میروسلاو هولوب[۱۷] را دعوت کردم، که در لندن فوق‌العاده مشهور بود، شعرهایش در یک جُنگ ادبی در اواخر دهۀ ۶۰ میلادی معرفی شد و در جُنگ ادبی انتشارات پنگوئن به چاپ رسید. و بسیاری از شاعران لهستانی و مجارستانی، یا شاعرانی از روسیه و بالتیک هم همراهان بزرگ معنوی‌ام بودند.

-پس چرا شما در جشنوارۀ لندن نماندید؟ چرا شما به‌عنوان یک شهروند آمریکایی تصمیم گرفتید که جشنوارۀ بین‌المللی نویسندگان را در «قلب اروپا»، در پراگ تشکیل دهید؟

-من دعوت شدم که جشنواره را در ماه مه ۱۹۹۱ در چکسلواکیِ آن ایام برگزار کنم. جشنواره در قصر والنشتاین[۱۸] که از زمان جنگ جهانی دوم بسته شده بود، افتتاح شد، ما قصر را برای عموم مردم باز کردیم و برنامه‌ای عرضه کردیم به نام تدارکات عروسی در کشور، از نوعی که برای کافکا بوده. در آن زمان ما نویسندگانِ دگراندیش، یعنی نویسندگان اهل چک، را به پراگ بازگرداندیم تا دربارۀ تجربیاتشان حرف بزنند. این یک موقعیت فوق‌العاده بود. با کمال شگفتی، در قرن بیستم در اینجا جشنوارۀ شعر یا جشنوارۀ ادبی وجود نداشت، هیچ اجلاس بین‌المللی نویسندگان در اینجا نبود، و ما آن فضای صمیمی را باز کردیم تا در پی آزادی باشیم. نکتۀ مهم این است که جوانان چک از نسل بیت[۱۹] پیروی می‌کردند، با آمدن آلن گینزبرگ[۲۰] به پراگ در ۱۹۶۵ همچون پادشاه روز ماه مه[۲۱]، و آمدن بعدی ماجالس[۲۲] و فرلینگتی[۲۳] در ۱۹۹۸ که با گرمی فوق‌العادۀ حضّار مطرح شد. این فکر به میان آمد که نسل بیت، آرمان آزادی بود. این نسلی در تعارض با ارزش‌های مشخص محافظه‌کارانۀ آمریکای پس از جنگ قرار گرفت، یعنی دورۀ آیزنهاور – دورۀ بزرگ کامیابی، اما همچنین از نظر مادی محافظه‌کار.

من تجربۀ «خانۀ کیتس» را داشتم و صرفاً عاشق شعر بودم. ما همیشه طرفدار  شاعران بودیم و نسبت به آنها همدردی داشتیم. وضع معیشت آن ایام متفاوت بود. از نظر اقتصادی، کشش جاذبه‌ای به شکل نزولی روی مردم وجود نداشت. مردم آزادتر بودند، هم از نظر معنوی و هم از نظر اقتصادی. می‌دانید، شعر و شاعری رابطه‌ای با مسایل اقتصادی ندارد. به همین دلیل، آزاد است. شاعران آزادند، چون هیچ محدودیت اقتصادی برای شاعران وجود ندارد. و اگر شما شعر منتشر کنید، به‌واسطۀ عشق است و البته به خاطر نوعی فضای ماوراءالطبیعی و نیز به خاطر دلتان است.

من به اروپا آمدم، چون اروپا ژرفای فرهنگی داشت که از خود من در آمریکا دریغ شده بود. من تاریخ آمریکا را خواندم، چون چیز زیادی برای مطالعه ندارید – خیلی مختصر است. شما ناگزیر نیستند اسم و نبردهای همۀ پادشاهان را حفظ کنید. فساد وخوابالودگی مبتلابه عصرِ ایالات است. ایالات هر چه قدیمی‌تر، فاسدترند. پس، ایالات متحده اکنون وارد ایالت قرون وسطایی می‌شود و به نظر می‌رسد فاسدتر است. البته تحمل کردن، شیوۀ سرشت آدمی است و نیز کنار آمدن با شرّی که پیرامون ما وجود دارد. شرّ همچنین موضوع جشنوارۀ امسال ماست. ما احساس می‌کنیم که شرّ تقریباً غریزی است. در بعضی از اعصارِ تاریخی، آدم‌ها واقعاً احساس می‌کردند که تحت نظارت شرّ قرار دارند و این نیروها ادواری‌اند و اکنون ما در هر نقطه از جهان، در زمانه‌ای بس آشفته به سر می‌بریم. و چیز دیگری هم هست- مسئلۀ قربانی. مردم از تحریم‌ها حرف می‌زنند. خوب، این خودش شکلی از مجازات است. اما خود-قربانی شدنِ مردم جنبۀ خیلی خیلی مهم از نظر هنری و از نظر زندگی است. یعنی قادر بودن برای قربانی خود برای هدفی. و یک نوع قربانی هم می‌تواند باشد بر حسب شرّ. اگر به اعصار باستان برگردیم، قربانی آدم را داریم، آزتک‌ها قلب آدم‌ها را می‌دریدند، چرا انگشت پا را نمی‌کندند، چرا قلب؟ (خندۀ طعنه‌آمیز). یا قربانی، به صورت سوزاندن بُزها که وصفش در ایلیاد آمده و از این قبیل. مفاهیم بسیاری هست که به نطر می‌رسد کاملاً از بین رفته.

-منظور شما قربانی در سطح روزمره است؟ منظورم به معنی شرارت‌بارش نیست…

-خوب، اگر بخواهید، من می‌خواستم شاعر باشم. به نظر می‌رسید که شعر صرفاً درون من باشد. دیدم که اگر بخواهم در نیویورک بمانم، فوق‌العاده سخت است شعر و شاعری را دنبال کنم، چون واقعاً کار خوبی است. یا پا به دانشگاه می‌گذاری، که آن نیز این روزها تقریباً بخشی از نظامی‌گری است. آیا نوع دیگری از تجارت نیست. شما دنبال هدفت می‌روی، تا شاعر باشی، و در این کار سمج باشی، به واسطۀ عمل، همه چیز بخوانی.

-پس منظورتان این است که شما امتیازات مبتنی بر زندگی در جامعۀ آمریکایی را قربانی کردی تا اینجا در اروپا زندگی کنی. بهتر است بگویم به منظور دنبال کردن شعر و شاعری؟

-درست است. می‌گویم بی‌گمان حتی به خاطر دنیای «قربانی» مورد انتقاد قرار می‌گیرم، چون معنی قربانی چیست برای مردمی که آب، گرما، غذا و … ندارند. اما ما به شیوه‌ای غیر مادی داریم حرف می‌زنیم… یعنی شرایط خودی، رفتن از نیویورک به لندن در ۱۹۷۰، لندن پنج سال عقب‌تر از نیویورک بود و در آن زمان خیلی فقیر بود، در مقایسه با نیویورک، خیلی فقیر. همچنین مسئلۀ نظام طبقاتی که محدودتر بود، یعنی جامعه‌ای فئودالی با اشرافیت‌اش، کلوپ‌های گوناگون… چه بگویم برای آن که دنبال عادت عجیب خودت بروی، جامعۀ بریتانیایی جامعه‌ای نسبتاً مساوات‌طلب بود. و البته آمدن من به پراگ خیلی خوب بود، بدین معنی که مساوات بیشتری آنجا به چشم می‌خورد. برابری البته خیلی مهم است، خیلی مهم.

-موضوع جشنوارۀ نویسندگان پراگ امسال، «شرّ زنده» بود- آیا این عنوان در زمانۀ ما کمی هولناک به نطر نمی‌رسد؟ دلایل شما برای انتخاب چنین شعاری برای جشنواره چه بود؟

-برای این که شرّ اکنون آسان‌تر دیده می‌شود. شاید آسان‌تر، اما شاید خیلی آسان تشخیص داده نمی‌شود. در اعصار باستان، مردم در مورد شرّ آگاه‌تر بودند. مردم می‌دانستند که شر وجود دارد. شاید شرّ در آن زمان به‌خوبیِ امروز عیان نبود. چون مردم اکنون بیشتر به ساختار سیاسی و اقتصادی جامعه وابسته‌اند، پس این شرّی مرئی است.

شرارت‌های امروز کدامند؟

-برای من این یک دروغ زنده است. دروغی که به همۀ اشکال دگردیسه می‌شود، این که دروغ در یک حد گسترده پذیرفته است. و دروغ همچنین عمومیت یافته است. یک نوع سرگرمی شده. این که دروغ پذیرفتنی است، برایم شرارتِ خیلی بزرگی است. دروغِ فردی را به شکل سیاسی می‌بینیم. یک دروغ روزمره است و بخش اعظم مردم آن را می‌پذیرند. اول نوعی سرگرمی است، بعد یک نیاز سیاسی است. دروغ ابزار خیلی مفیدی می‌شود، ابزار سیاسی، همه این را می‌دانند. همۀ دولت‌ها دروغ می‌گویند. چون عادت ندارند دربارۀ مرگ حرف بزنند. پس، مسئلۀ مادی‌گرایی را داریم. مردم نیازهای مادی دارند. مردم اکنون تماماً با نیازهای مادی خشنود می‌شوند. همین که نیازهای مادی برآورده شود، باز مسئلۀ موازنه را داریم. نیازهای ماوراءالطبیعی و مسئلۀ عشق و خیلی چیزهای دیگر باید به موازنه برسند. دولت‌ها فقط در ساده‌ترین سطح، دربارۀ نیازهای مادی حرف می‌زنند. در حوزۀ تجاری، ما در جشنواره‌مان دربارۀ تروریسم حرف زدیم. تروریسم فردی، تروریسم دولتی، تروریسم تجاری. مسئلۀ تروریسم اکنون مسئلۀ تجاری است. جنگ اکنون یک مسئلۀ تجاری است. جنگ لزوماً دربارۀ یک زمینِ صِرف نیست، بلکه دربارۀ این است که مردم غنی‌تر شوند. به معنی کلی، یک ترس نهادی است. نیازی نیست زمین قوم دیگری را تصاحب کرد. اساساً کارشان را می‌گیرید، زندگیشان را می‌گیرید و به ذخیرۀ بازار می‌برید.

اکنون موازنۀ جهان نیز کاملاً آشفته است. این آشفتگی در پی سلطۀ کشورهای خیلی ثروتمند، کشورهای قدرتمند از نظر نظامی است. هیچ دولتی دربارۀ سرنوشت حرف نمی‌زند، آن‌ها دربارۀ خدایان حرف نمی‌زنند، اساساً دربارۀ خودشان، یعنی از قدرت حرف می‌زنند. و قدرت، اگر به درستی مورد بهره‌وری قرار نگیرد، به نوعی شرّ بدل می‌شود. به یک قدرت نابودگر تبدیل می‌شود. … ما خود را تقویت کردیم تا به موقعیت‌هایی دست یابیم که یک حرکت بزرگ  اجتماعی به ما می‌دهد، تا غنی‌تر شویم. اما مسئلۀ ثروت چیست؟ مسئلۀ قدرت است، خود پول، این است قدرت. پادشاهان پارسی وقتی به سفر ادامه می‌دادند، تا بر سر قدرت بمانند، تا هر چیزی، از جمله ثروت را، در خاندان خود حفظ کنند. و مصری‌ها، آن‌ها معتقد بودند که در حیات پس از مرگ نیز همه چیز را خواهند داشت- می‌توانستند همه چیز را پس از مرگ با خود ببرند.

بحران جوامع امروز چیزهای زیادی برای رسیدن به یک موازنۀ از دست رفته دارند. فکر نمی‌کنم این مسئلۀ احزاب سیاسی –چپ یا راست- باشد، اما مسئلۀ آسایش از یک سو و ترس از سوی دیگر است. آن‌ها که راحت‌اند، نمی‌خواهند ناراحت باشند و آنها که وحشت دارند می‌خواهند راحت باشند. وقتی به دولت‌ها برمی‌گردیم، آن‌ها همه فاقد حساسیت‌اند، ذهن‌هایشان خیلی صاف است- آن‌ها رویکردی عملی دارند و شاید این رویکرد عملی طبیعتاً فاسد باشد. یعنی مصالحه، برای بالا بردن قدرت. پس من می‌گویم که همه باید به یک معنی، خود را پیدا کنند، مسیرهای خود را بیابند و زندگیشان را در مسیر زندگی خودشان قرار دهند.

-اجازه دهید به دنیای کمتر اضطراب‌آمیز و کاملاً زیباتر برگردیم، یعنی دنیای ادبیات. آنچه من شخصاً جشنوارۀ شما را ستایش می‌کنم این است که شما انتخاب نویسندگان را منحصر به نویسندگان کانون ادبی غرب نمی‌کنید. شما شمار زیادی از نویسندگان را از آفریقا، آسیا، خیلی از کشورهای مسلمان دعوت کرده‌اید. می‌گویم که این، جشنوارۀ شما را ارتقا می‌دهد که کمتر بومی‌گرا و بیشتر باز باشید، این مسئله افق خوانندگان و بازدید کنندگان کشور چک را دربارۀ نوع متفاوتی از زیبایی‌شناسیِ خوانش‌ها گسترده می‌کند. آیا تصمیم گرفتید این راه را که از آغاز داشته‌اید دنبال کنید؟

-بله از آغاز چنین بوده. این رویداد همیشه به عنوان جشنوارۀ عقاید و آراء دیده شده. ببینید، همۀ جوامع، محلی‌اند و علایق خود را دارند. ما برآنیم که اساساً هر جا که باشیم آن عقاید را به معرض نمایش بگذاریم و درواقع جهانی را به پراگ بیاوریم. این کار محدودیت‌های خودش را دارد: مثلاً با توجه به حمایت مالی جشنواره. آنچه شخصاً توانستیم انجام دهیم، البته در هر کشوری نویسندگان شگفت‌آوری داریم، اما من می‌خواهم هر ساله فلسفۀ خلّاقی را نیز مطرح کنم. همچنین آوردن نویسندگان خود جذبه‌ای بین نویسندگان به وجود می‌آورد – البته بستگی دارد به این که نویسندگان در دسترس باشند، مضامین در دسترس باشد…در وضعیت خیلی خلّاق به این معنی که چه کسی را می‌توانیم دعوت کنیم، چه کسی واقعاً به جشنواره می‌آید و اگر از نظر مادی یعنی به شیوۀ مالی، از عهده برآییم. پس، از بسیاری از بخش‌های جهان خواهند آمد، مثلاً از آفریقا، که ما هنوز کشف‌شان نکرده‌ایم، اول به خاطر عدم آگاهی، عدم آگاهی شخصی، و دوم به خاطر اعتبار مالی، به همین سادگی. برای داشتن آگاهی، باید سفر کرد، افراد را دید، باید معرفی شد، و نیز قدرت آن را داشت که نویسندگانی را که در اینجا آثاری منتشر نکرده‌اند، معرفی کرد، و قدرت این را باید داشت تا درها را به سوی مردم باز کنیم و آنها و نمایندگانی را که به اینجا می‌آوریم، با عظمت اندیشۀ ادبی و نویسندگی، آشنا سازیم. این چالشِ بزرگی است نه تنها برای برآوردن نویسندگان، بلکه برای گرد آوردن مخاطب. در حقیقت، گردآوری مخاطب بزرگ‌ترین چالشی است که ما داریم. البته انسجام هست، شما می‌توانید نام‌های مشهوری را بیاورید، و این همان چیزی است که مردم دوست دارند، چون آنها با این نویسندگان آشنا هستند، به آنها می‌گویند که اینها نویسندگان بزرگی هستند… اما چیز دیگری هست، یعنی آوردن نویسندگانی که به همان اندازه عالی‌اند، شاید حتی عالی‌تر، اما برای مخاطبانی که هیچ تصوری ندارند، بدون تصوری از نویسندگانشان و اندیشه‌هایشان. از نظر فیزیکی یعنی آوردن مخاطبان برای دیدن و شنیدن حرف‌های آن نویسندگان.

– بخش مهم جشنوارۀ شما «نشست عمومی» است که برای حضار گسترده‌تری باز است. منظورم فضایی است برای گفت و شنود با نویسندگان، به این ترتیب، مردم به مباحثات متعارف گوش می‌دهند و می‌توانند از نویسندگان پرسش کنند. چطور این نوع جذبه، یعنی زنجیره‌ای بین مخاطبان و نویسندگان را به وجود آوردید؟

-گفت و شنود کار خیلی آرامش‌بخشی است، تقریباً مثل پادزهری برای جامعۀ حاضر.  مثل الدورادو[۲۴] است، بهشتی معنوی به شکل کتاب، رفاقت، تداوم، گفت و گوی دایمی، که واقعاً می‌توان در آن سهیم شد. این جشنواره چیز دیگری است، یک خانواده است، یک موجود زنده، بدین معنی که نویسندگان نه به دلایل تجاری، بلکه به دلایل معنوی و اجتماعی اینجا می‌آیند تا با نویسندگان دیگر ارتباط یابند، با فضای فرهنگی پراگ و با مخاطبان ایجاد ارتباط کنند. پس، آن‌ها در دسترس مردم‌اند، پس مردم می‌توانند با آنها صحبت کنند، یا با هم قهوه بنوشند. آن‌ها می‌توانند پرسش کنند، می‌توانند با آنها هم‌سخن شوند، نویسندگان فقط برای این به اینجا پرواز نمی‌کنند که افسوس کتاب‌هایشان را بخورند. پس این یک خانواده است و نویسنده‌ها بعد از مدتی با هم نوعی گروه اجتماعی را تشکیل می‌دهند، البته نه همۀ آن‌ها، اما این اتفاق می‌افتد. چون ما یکی هستیم، به یک معنی، ما فرومایگی یکسان، ترس یکسان، عدم مخاطب یکسان را احساس می‌کنیم. ما همه اساساً فشارهای اقتصادی یکسانی را احساس می‌کنیم. پس باید راهی برای مفهوم مادی تغذیه، مفهوم غیرمادی تغذیه و تغذیۀ عقاید را پیدا کنیم. همچنین مسئلۀ آرمانی هست که ددور از ماست و این که چگونه به آن برسیم.

-آیا در مقام یک شاعر احساس رضایت می‌کنید؟ آیا به موازنه‌ای دست یافتید که در جست وجوی آن بوده‌اید؟

-من امکان کار کردن را پیدا کردم، با ایجاد جشنوارۀ نویسندگان، که کنار من است و در مقام یک شاعر. اما فکر نمی‌کنم شما هرگز بتوانی احساس رضایت کنید، فکر نمی‌کنم شما حتی خشنود شوید. ولی احتمالاً سن و سال، خودش گونه‌ای از خودبیگانگی است، پس حتی اگر شما به موفقیتی دست یابید، از آن موفقیت احساس بیگانگی می‌کنید، شاید حتی شاید حس آن موفقیت را نداشته باشید، چون به آنچه انجام نداده‌اید و به دست نیاورده‌اید، فکر می‌کنید. برای من خیلی مهم است که کتابهایی را به چاپ برسانم، این که مردم آن کتاب‌ها را بخوانند، شعرها را بخوانند. دوست دارم دربارۀ شعر صحبت کنم، برای من کاملاً ضروری است، تقریباً طبیعی است که آن را انجام دهم.

-آیا شعر در زمانۀ ما مهم است؟ چرا مردم باید شعر بخوانند، آیا سرچشمۀ نیرو است، یا نوعی گریز؟

-چرا شعر خیلی مهم است؟ برای من، چون شعر ابهام خودش را دارد و تضادی سازوار برای زندگی است. به زندگی نزدیک است. اتاق را با مبلمان پر نمی‌کند، اتاق را خالی می‌کند و فضایی در اختیار مردم قرار می‌دهد تا اساساً شکایت کنند و تصمیماتی بگیرند، گاهی خوب، گاهی بد. اما شعر چیز دیگری را مجاز می‌دارد: شخص خودش را آتش می‌زند. اولین کار این است که خودت را گم نکنی، خودت را تعریف کنی…

هنر یک رفیق و همراه است. هنر همچنین فضایی مادی در درون شخص می‌آفریند، نوعی موازنه است. به همین دلیل، من مکرراً شعارِ «زیبایی دنیا را نجات می‌دهد» را به کار می‌برم. آنچه آدمی خلق می‌کند و آنچه می‌توانی با سرمایه‌ات انجام دهی– می‌توانی چیزی با دوام خلق کنی، شاید جاودانه نباشد، اما چیزی زیباست. مسئله این است که چرا هنر می‌آفرینیم. بله، این می‌تواند گمراه کننده هم باشد، به یک معنی شاید مورد استهزا هم قرار گیرد، اما هدف خلق شعر این نبود. هدفِ خلق، کار با انرژی، عشق، روح، خوداستمراری و چگونگی استفاده از انرژی‌هایتان است. مسئلۀ نهایی اعتقاد به این نیست که ما ماندگار خواهیم شد و از یک نظر، مسئله‌ای است که زیان کمتری دارد: می‌گویم هر چه زیان کمتر، بهتر.

آنچه درباب شعر مهم است این است که شعر گریز نیست، بلکه پیوستگی به شرایط انسانی و تغذیه‌ای برای روح آدمی است. شعر گریزی نیست که بتواند در دنیای مادی مداخله کند. اما پیش از آن که شخص به دنیای مادی بپردازد، شما ناگزیرید به دنیای خودتان بپردازید، با شرایط خودتان، جسم خودتان و ذهن خودتان. شما باید موازنه‌ای درون خودتان ایجاد کنید. اگر این موازنه را نداشته باشید، خیلی دشوار است با دنیا تعامل داشته باشید. پس شعر، به یک معنا، به آدم این شانس را می‌دهد که موازنۀ درون خود را پیدا کند. و با این موازنه، به هر شکل ممکن شما وارد دنیا و جامعه شوید. دنیای ذهن، دنیای توانِشِ ستُرگی است. ما می‌دانیم که می‌میریم، اما توانِشِ آدمی، از انرژیِ توانشی، امکانات، انرژی مادی حیات و زندگی عملی است، که شعر را در ما تقویت می‌کند. می‌گوییم افراد بسیاری به عرصۀ شعر قدم نمی‌گذارند، شعر چیزی است که سخت رازآمیز است. روایتِ رازگونه‌ای که درون شخص زندگی می‌کند – مثل عاشق و مونس – شما این مونس و کشش متقابل آن، کمک متقابل را پیدا می‌کنیی تا از طریق زندگی به خودت برسید.

-آیا این موازنۀ درونی است که شعر درون آدمی تقویت می‌شود، آیا در زندگی روزمرۀ ما واقعاً کافی است که بر ضد شرّ پیرامونمان مبارزه کنیم؟

-خوب، شعر می‌تواند باعث نابودی‌مان هم شود… هر چیز ممکن است و هیچ چیز به‌راستی قابل پیشگویی نیست. ما دربارۀ حالت و ذرات سیاه و سفید (نور و ظلمت) مانوی صحبت می‌کنیم – والدیمیر هولان[۲۵]، شاعر بزرگ چک، گفته: خود به خود در پی امر دایمی. حقیقت و دروغ، این برچسب همیشگی. ما از حقیقت به سوی دروغ حرکت می‌کنیم، به سوی دروغ و بازگشت به حقیقت. موازنه‌ای نیست. اما زندگی واقعی دارد سعی می‌کند که این موازنه را پیدا کند. ما همیشه فاقد موازنه‌ایم. هر کسی فاقد موازنه است. شما صبح بیدار می‌شوید و سعی می‌کنید که هویت‌مان را پیدا کنید.

-مایکل، شما در جشنوارۀ نویسندگان پراگ تاکنون بیش از ۳۰۰ نویسندۀ بین المللی را معرفی کرده‌اید. در میان آنها نیز دو تن نویسندۀ ایرانی، محمود دولت‌آبادی و ابوالقاسم اسماعیل‌پور مطلق، حضور داشتند.آیا دوست دارید پیامی برای خوانندگان ایرانی بفرستید که قرار است این گفت و گو را بخوانند؟

-پیام من این است که دوست دارم از آنها بیاموزم. چیزهای زیادی باید بیاموزم. دوست دارم از ایران دیدن کنم، تنها با شاعران صحبت کنم، مکان‌های باستانی را ببینیم. چیزهای زیادی دربارۀ شعر و فرهنگ ایرانی به دست آورم. اگر کتابی از من در ایران منتشر شود، صحبت کردن دربارۀ شعر به معنای طبیعی پیش می‌آید، یعنی دنبال کردن سرشت شعر به‌عنوان یک موجود زنده. به شیوه‌ای که ما گویی به یک زبان صحبت می‌کنیم، کلماتی به کار می‌گیریم تا چیزی را منتقل کنیم که یکسان است – فضایی فوق‌العاده در قلب آدمی به شراکت گذاشته می‌شود، وقتی شما با کسی گفت و گو می‌کنید، شکلی از شناختِ متقابل پدید می‌آورد. و این در شیوۀ زندگی خیلی مثبت است، و فوق‌العاده مهم برای همۀ مردم.

آن‌ها از دریا آمدند

اشعاری از مایکل مارچ

برای ولاستا[۲۶]

ناگزیر شده‌ام تا کلماتی را به کار برم که با عقاید قاطع سنجیده می‌شوند، اما خواهم کوشید که آن‌ها را با شرح‌هایی روشن سازم که مبتذل، تهی، پوچ و نامرئی‌اند.»     «ژان ژنه»[۲۷]

خاموشیِ تعلّق

“چشمانم آیا از چشمانت می‌پرهیزند؟”

“کور بودیم ما دربرابر همه چیز”

“هرگز آیا صدای قلبت را شنیده‌ام؟”

“ظلمت‌ام اکنون فرارسیده است”

“خودم را یافتم در چوب سیاه”

“در جهانی از کشش‌های رازآلوده”

“امنیّتِ بحران در امنیّت”

جداییِ اجتناب‌ناپدیرِ زمان

“دوست ندارم آن را این‌جا_ می‌خواهم برگردم”

به جنون و عقاید دروغین

خشونتی بزرگ‌تر از عروسی‌ها

“زاده شدنِ بی بال”

“نه گذرگاهی در جنگل”

“بس دور برای تشخیص گم‌شدگی”

“دریاچه‌های آبیِ خورشید رو به ظلمت”

“کَشتِ گُلِ اندوه”

برای دوست ایرانی‌ام: ابوالقاسم اسماعیل‌پور

“چه آینده‌ای در آینده قرار دارد؟”

“زحمتِ گرد و خاک”

گذشته یتیمی است

در انتظارِ شنیدن

هر چه عمیق‌تر بروی سفر پرمخاطره‌تر است

همۀ اشیای دست‌یافتنی، بیرون مرتب شده‌اند

“فریب جاریست هم‌چون خاطره”

“گنداب خامِ گرد و خاک”

“وقتی نزدیک می‌شوم، نیازی نیست صدایت را پایین آوری

من پشت میز با توام، همیشه آری‌گویان”

“اگر آرزومند شبانگاهی، همین‌جاست”

از چشمانم می‌گذرم

“یک کلمه و تمامی گم شده‌اند”

از قلبم می‌گذرم

“یک کلمه و تمامی نجات یافته‌اند”

“چرا به نور نیازمندی اگر نابینایی؟”

“پیمان‌ها و سیاست‌ها را فراموش کن”

“که فقط قیمت ماهی را تغییر می‌دهند”

مردگان به‌واسطۀ ما صدایشان را می‌شنوند

عصای قدم‌زن، اما پس چی

“بهشت تکه تکه می‌آید”

“کر شده از رنج

نوازندۀ کور می‌رقصد”

“نه اشارۀ صدایی.”


[1] استاد زبان فارسی دانشگاه چارلز در پراگ، پایتخت جمهوری چک.

[2]. Michael March.

[3]. Vlasta

[4]. Arts Theatre

[5]. Donmar Warehouse Theatre

[6]. Goya

[7]. Disappearance

[8]. When She Danced

[9]. The Way Back

[10]. Where Everything Goes: That to which All Things Aim

[11]. Half Pint

[12]. Wikipedia, “Michael March”, Updated May ۲۰۱۸; Prague Writers’ Festival Website, May ۲۰۱۸.

[13]. George Theiner

[14]. Index on Censorship

[15]. Keats House خانۀ شاعر رمانتیک انگلستان

[16]. Sylva Fischerová

[17]. Miroslav Holub

[18]. Wallenstein Palace

[19]. Beat Generation: به گروهی خاص از هنرمندان آمریکا اطلاق می‌شود که پس از جنگ جهانی دوم هنجارشکنیِ اجتماعی و مخالفت با ارزش‌های عرفی و گرایش به شعر و موسیقی را رواج دادند. آلن گینزبرگ و بعدها ریچارد براتیگان و چارلز بوکوفسکی به این نسل تعلق داشتند. م.

[20]. Allen Ginsberg : شاعر، فیلسوف و نویسندۀ آمریکایی (۱۹۲۶-1997). م.

[21]. May Day

[22]. Majáles

[23]. Ferlinghetti

[24]. Eldorado: در زبان اسپانیایی به معنی «نجات‌دهندۀ زرین یا شخص زرین» نام رئیس قبیله‌ای است که خود را با گرد و غبار طلا پوشاند و در مراسمی در دریاچه شیرجه زد. الدورادو به شکل افسانه‌ایِ شهر گمشدۀ طلا آوازه یافت. م.

[25]. Vladimír Holan

[26] . Vlasta: نویسنده و پژوهشگر اهل جمهوری چک و همسر شاعر.

[27] . Jean Jenet: رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، شاعر و کنشگر سیاسی فرانسوی (۱۹۱۰-1986). اثار مهم او عبارتند از: رمان‌های روزانۀ دزد و بانوی گل‌های ما؛ و مجموعۀ کامل اشعار با عنوان گنجینه‌های شب. م.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تازه‌ترين مطالب اين بخش
  یک جهان، در اشتیاق شنیدن شاهنامه  

به مناسبت ۲۵ اسفندماه، سالگرد پایان سرایش شاهنامه

  مناجات نامه‌های فاخر در افق ادب فارسی

گفت‌وگو با اسماعیل آذر

  نظامی؛ روایتگر شادی و نوگرایی

شعرهای او نو و تازه هستند و هیچ تاریخ مصرفی ندارند.

  هوش مصنوعی احساسات انسانی را تحت تاثیر قرار خواهد داد

سیاستمداران و شرکت‌های بزرگ از تحریک احساسات برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی استفاده می‌کنند و این مساله با ظهور هوش مصنوعی تشدید خواهد شد.